|
هنوز خسته ام از شعرها.. که تکراری.. هنوز خسته ام از شاعران.. که درباری.. هنوز خسته ام از غیبت همیشه تو.. میان پرده دران.. ادعای ستاری.. هنوز خسته ام از ثواب.. از سر زور.. و رنگ توبه زدن بر گناه اقراری.. هنوز خسته ام از صدای هر تسبیح.. به ریش.. خنده تلخ ست و اشکها جاری.. هنوز خسته ام از ترس خرس های بزرگ..! گرفته کودک بی جرأتم شب ادراری.. هنوز خسته ام از مرگ مرد باغیرت.. چه خوب خفته میان زنان اقماری.. هنوز خسته ام از چادر سیاه ننه.. مراقبت کن از این یادگار قاجاری..! هنوز خسته ام از لیگ بی شما برتر.. و تیم خسته و مصدوم.. یا دواخطاری.. هنوز خسته ام از انقلاب تصویری.. و فیلم های رکیکش.. ولو شنیداری.. هنوز خسته ام از فحش های لفظ قلم.. خطاب ما به تو چون مجریان اخباری.. هنوز خسته ام از هر مدیر پروازی.. همیشه دربه در پاسپورت و لاتاری.. هنوز خسته ام از رییس هر دفتر.. گرفته منشی نائب رییس خودکاری..! هنوز خسته ام از پُز به جیب بیت المال.. وزیر میزی و این سفره های افطاری.. هنوز خسته ام از جبر مرگ صد سهراب.. و نوشداروی دیر و خروج مختاری.. هنوز خسته ام از لاف ما جوانمردان..! که هر ننه قمری.. داعی وفاداری.. هنوز خسته ام از جمعه های هفته بعد.. بدون آمدنت.. شنبه های تکراری.. هنوز خسته ام از خطوط سیم پیام.. دوکاج نقش زمین.. اره بر سپیداری.. هنوز خسته ام از سالیان دور و دراز.. معاشران تو محکوم بغض و توداری.. هنوز خسته ام از وعده سر خرمن.. برای آمدنت.. رُک بگو.. چه کم داری..!؟ هنوز خسته ام از خود.. دگر نیا آقا.. چقدر حوصله داری غریبه.. بیکاری..؟! شعر از : جناب صمصام علوی
"مطلبی از وبلاگ گروه sare2008" بیچاره صاحب باغ ! دو تا شعر اول رو اکثرا خوندن اما شعر سوم رو نه
دیوانه کرد ثانیه هارا عبور تو بر بال باد تا نرسیدند رفته ای .
از تداوم خسته ام .
پیوسته بودن بی هدف از امید با تو بودن ، خسته بودن ، بی هدف در نگاهت ، رنگ ، رویا ، عشق ، اما ! بی کلام در صدایت ، باز هم
وابسته بودن ! بی هدف موج، اما در خروش
عمق دریا محو محو گر چه دریا ! بر دلش ، دل بسته بودن ، بی هدف من در اندوه نفس هایت پر از بغضی عمیق بی نفس هایت ، چرا پیوسته بودن!؟ بی هدف آرزوهایم همه طرح سرابی ... پوچ پوچ خسته و دل بسته و
وابسته بودن !!! بی هدف
به سینه میزندم سر ، دلی که کرده هوایت دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت نه یوسفم ، نه سیاوش ، به نفس کشتن و پرهیز که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه هایت تو را زجرگه ی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیده ام وو دل نهاده ام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست نمی کنم اگر ای دوست ! سهل و زود، رهایت گره به کار من افتاده
است از غم غربت کجاست چابکی دستهای عقده گشایت؟ به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک به خاکساری دل بین که اوفتاده به پایت "دلم گرفته برایت" زبان ساده ی عشق است سلیس و ساده بگویم :
"دلم گرفته برایت" ! "حسین منزوی " و غزلی از زنده یاد نجمه زارع : بعد از تو سرد و خسته و ساکت تمام روز... با صد بهانهی متفاوت تمام روز... هی فکر میکنم به تو و خیره میشود چشمم به چند نقطهی ثابت تمام روز زردند گونههای من و خاک میخورد آیینه روی میز توالت تمام روز در این اتاق، بعدِ تو تکرار میشود یک سینمای مبهم و صامت تمام روز گهگاه میزند به سرم درد دل کنم با یک نوار خالیِ کاست تمام روز «من» بی «تو» مردهای متحرّک تمام شب... «من» بی «تو» سرد و خسته و ساکت تمام روز...
بی تو ای آغاز ای آغاز
ای آغاز احساسم برای واژه گفتن ها دگر... انگار دستانم نمی آیند .... انگشتان من خالیست و بغضی در صدای مرده ام جاریست صدایم درد می خواند و می گریم.... ولی در صورتم لبخند می
ریزد دراعماق فراموشی است ، می خوابم و کم کم در سکوت خواب می میرم تو ای احساس
نورانی مرا در باد می بینی ؟ که در آغوش این افکار سرگردان دیوانه رها یم ، چون صدای باد می پیچم ! دلم دریاست... ولی ابرم ، پر از احساس باریدن پر از اشکم پر ازتنهایی دیوانه گردانی که خاموشم که هیچ از هیچ می
گویم غرور مرده ام ، تنها به فردا راه می یابم دلم می خواست فردا را به فریادی فرو ریزم و دیگر با سکوتی تلخ دنیا را نمی ماندم نمی گفتم نمی خواندم و در یک انتظار "بی تو تا آخر" نمی رفتم دلم مرداب دوری بود نگاهت بر سکوتم رنگ می آویخت و رنگ پاک دستانت مرا از کوچ می آورد سکوتم را صدا می کرد مرا در اسمان پاک احساست رها می کرد چرا اندوه را از من جدا می کرد؟ نمی دانم ...... و امروز از تو رویایی فقط مانده دلم در قاب احساست تک و تنها رها مانده.. من امروز عاشق بادم صدای بغض و فریادم دلم فریاد انبوه است غمم اندازه ی کوه است تو را هر روز می بینم و هر روز از کنار آن خیابان رد پای رفتن را ........ آه و تو انگار در خوابی همیشه صبح ها حتی من از فریاد لبریزم
شاید بهشت...................
شاید بهشت........
به سینه میزندم سر دلی که کرده هوایت دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت نه یوسفم نه سیاوش به نفس کشتن و پرهیز که آورد دلم ای دوست تاب وسوسه هایت........
نام من دریا نیست نام من حسرت بود نام من افسوس است . . نام دریا زیباست و بزرگ- به اندازه ی نور آسمان کوه. . . تماشایی بی انکار است وخداوند دلش با دریاست .... نام من دریا نیست. " خودم"
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم یک قطره آبم که در اندیشه دریا یا چشم بپوش از من و از خویش برانم این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است خاموش مکن آتش افروخته ام را فاضل نظری
باور نمی کنم که به من دل نبسته
ای خاموش مانده ای و دلم را شکسته ای هر روز چشم کوچه و اندوه رفتنت رفتی شبیه سایه ز دیوار خسته ای دیوانه کرد ثانیه ها را عبور تو.... بر بال باد می روی و بال بسته ای خاموش در نگاه آینه تکرار می شوی دز دانه دیدمت که چه تنهاو خسته ای آغوش می گشایی و احساس می کنم در خواب دیده ام تو کنارم نشسته ای... دریا 13/10/1389
**** در التهاب حضورت قرار می میرد ......................... ****
باسلام امروز : دو غزل زیبا از یه دوست بسیار عزیز و محترم.... امیدوارم لذت ببرید و در انتظار نظرات ارزشمندتون هستم . با تشکر
**** افتاده
ام به کوی غریبی که خانه نیست جایی
که یک بهانه برای ترانه نیست دلتنگم
از حمایلِ گل های کاغذی دلگیرم
از بهار که جوشِ جوانه نیست شرمنده
می رسد به نظر چهره ی غزل شعری
که غیر بار غمش روی شانه نیست شعری
که حلقه حلقه مرا دود می کند در گوشه
ای که اهل دل شاعرانه نیست شعری
که همچو پای دلم لنگ می دوَد آتش
به رشته های تنش در زبانه نیست اینجا
کسی به دلشدگان دل نمی دهد پای
وفا به عشق کسی در میانه نیست اینجا
به قدر عشق ، کسی پی نمی برد اینجا
کسی به فکر غمِ بیکرانه نیست از جنس
باده ، هرچه بیابی ، ولی دریغ کس را
قبولِ یک خطر عاشقانه نیست بر
حالِ شاعران نفسی گریه می کنم عمریست
فرصت غزل عاشقانه نیست بیهودگی
همین که من از عشق زاده ام جایی
که یک بهانه برای ترانه نیست ای دل
! سرت به نیزه اگر می رود رواست رنگ تو از کلیشه ی رنگ زمانه نیست
****
بزن دفی
که مرا با شرار وصل کند صــدای
گـنگِ دلـم را بـه تــار وصل کند به
انـتـقـامِ سـکـوتِ هـــزارســاله ی من ســرِ
شکسته ی من را به دار وصل کند که می به
کامِ دلم جرعه جرعه می ریزد؟ بگو پیاله
ی من را به « بار» وصل کند! خدا مگر
چقدرغرقِ خود پرستی هاست؟ نشد شبی
که مرا با نگار وصل کند چه مذهبی؟
که حرام است مسـت رقـصـیدن بـزن دفـی
که ســرم را بـه دار وصـل کند بـزن دفـی
به سـرت عاشقانه می رقـصم که دف دو
تـار دلـم را بـه یـار وصـل کند *** خـدای شعر
- دعا می کنم - که با غزلی مــرا بـه
آن غــــزل روزگار وصل کند "ع . ن "
شکوه یاد تو، اندیشه ای محال نمود که شعر از نفس افتاد و قیل و قال نمود و باد در" تن صحرا"شکست از نامت چه شد که نام تو را بی سبب سوال نمود! تمام دشت را هیجان صدات می لرزاند تو را شریعه به خود خواند و قصد فال نمود تو، دست در نوسان درنگ و آب زدی و آب، در تو درنگی شد و خیال نمود که از تو و لب خشکیده ، کام می گیرد زهی خیال عبث ، قصه ای محال نمود! *** و پاسخ تو به آب و شریعه و به فرات دو دست بود به آبی ...، که بی قرار نمود- تمام لشگریان و سپاه دیو و ددان به این بهانه نگاه تو را شکار نمود و عشق بود ، دو دست و سر و دو چشم ترت خدا به ماه بنی هاشم افتخار نمود.... 14/10/1389 دریا " "
با عرض سلام . با توجه به این که این اولین شعر آیینی است که کار میکنم ،لطفا و حتما نقد و راهنمایی بفرمایید. ممنون میشم. ................................................................... دیوارهای خرابه چون سایبان سرت شد تصویر چشمان بابا در قاب خون باورت شد در زانوانت پدر بود آرام و تنها نشسته از شرم چشمانت ،آری ،انگار بابا شکسته گاهی به رویش نگاهی ،گاهی غم و بوسه ،آهی از بی پناهی سر ت را بر شانه های نگاهی *** با واژه ای کودکانه، در دانه ،بابا و بابا اشکش پر از حس آب است، ویرانه ، بابا و بابا عمق نگاهش تلاطم ، در شهر دیو ان غریب است چشمش به لبهای بابا ،آوای قرآن غریب است *** هر لحظه تا بی نهایت ،غم ها تو را تا کجا برد! آیا غم از سینه ات رفت ؟یا اینکه بابا تو را برد!؟ دل دیگر از دست رفته...با اشکها رفته رفته... بالی زدی و پریدی ...فرسنگها ، رفته رفته.. جان تو با اشکهایت می ریخت تا ساعتی تلخ.. عمه بیاید ، ببیند ، تصویر بی طاقتی تلخ آغوش بابا تو را برد تا انتهای وفایت سرمست اغوش بابا ، بابای تا بی نهایت دریا
نگاه آینه اینجا در انتظار تو بود تو دور می شدی و فاصله قرار تو بود سکوت بود و غزل، اشک بود پشت سرت تو شاد رفتی و پاییز من بهار تو بود بهانه های پیاپی و اشک های غریب و بغض می کند آهی که بی قرار تو بود چه روزها که نوشتم تو را و مشق شدی کتاب این همه افسوس ، یادگار تو بود قلم به دست تو و شعر و قصه و انگار که واژه های من امشب در اختیار تو بود تو با کدام نسیم ، از کجا ، کجا رفتی؟ چه ساده می گذری از کسی که یار تو بود... ۸۹/۹/۱۴ دریا
قرار کوچه ٬شبی تار گنگ و نامفهوم دوباره وعده ی دیدار گنگ و نامفهوم دو سایه از دو ستاره ،دو ابر ، یا ...نقطه نشسته بر تن دیوار گنگ و نامفهوم در انتظار کسی که هنوز می آید دو چشم خسته و تبدار گنگ و نا مفهوم صدای پنجره ها ،باد ، رقص پروانه کمی تخیل و تکرار گنگ و نامفهوم عبور ثانیه ها، لحظه های لال ، سکوت زمان ساعت بیمار گنگ ونامفهوم خیال پنجره ها از عبور تو خالی است بهانه می کند انگار گنگ و نا مفهوم تو از کدام سپیده ، کدام تقدیری! که با حضور تو انکار گنگ و نامفهوم دریا ۱۹/۸/۱۳۸۹
"از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند" . . "میخواستم که نثر به شعری بدل شدی میخواستم سپید بگویم غزل شدی" دل تنگم دل تنگ دل تنگ به وسعت تمام رویا ها برای تو و ناگزیر از اینکه "تو نیستی که ببینی چه می کشم....." "مریم" باز هم این شعر کامم را تلخ می کند به همان تلخی که......... به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر افسوس که... "بال تو وپرواز من ای دوست محال است حال من و رفتار تو بهتر شدنی نیست " تنهای تنهایم: تنهایی ام شبیه پلی متروک افتاده روی دره ی خشکیده باز هم بخوان بازهم برایم شعر بخوان شاعر! از چارشنبه آمد از چار شنبه ها با چتر نیمه باز و با گیسوی رها... ...............
گویا به صد بهانه تو را سنگ می زنند این ابلهان که سازهماهنگ می زنند آتش به معجزات تو ، نه- بلکه خویش را سوزانده اند و یکسره نیرنگ می زنند درمانده از حضور تو در عمق ریشه ها دیوانه وار نور تور ا رنگ می زنند . دریا 11سپتامبر ۱۳۸۹/۶/۲۰
هوا هوای محال است . آرزو ها هم ..........
زمان که رفت و آن روزهای شیرین را به خاطرات سپرد و نهاد از آن ،این را بهار سوخته و اشک های خشکیده سکوت مه زده و شاعر دروغین را و نقش کرده غریبانه آسمان نجیب در امتداد غروب تو اشک پروین را دوباره شعر برایم نخوانده ای شاعر شکست" ساعت بی تو "خیال دیرین را و سطر های سپید از هوای تو خالیست بیا قلم بزن این متن های غمگین را هنوز در گذرم از شبی که واژه شدی و واژه واژه شکستی غرور چندین را چه تلخ در هیجان سکوت می خواند صدای قافله ی اشک خواب شیرین را دریا 2/4/1389 |
About
تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 Links
محمد سعید میرزایی |